تبليغاتX
شیرین تبار
شیرین تبار

ساختن با دستهای من وتو ساخته می شود و اصالت می گیرد...راهمان سنگلاخی ترین و اوجش زیباترین منظره ها و نوایش تبارک الله احسن الخالقین...

ابعاد کو چکی از خدا،

                           ادمی است و 

                                          انسان،اصل ادمیت است...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 توسط شیرین

هفته ای طی می شود...

روز در پی روزها می گذرد،

با فریاد و سکوت معترض!

هفته ای به خاطر عقاید،هفته ای در خیابان ها،زیر گذرها...

هفته ای جنگیدن با سوال های خود،سوال های دیگران...

من هستم،

همانند روزها،همانند سبزی که به وجود امد!

اما نه سبز ِ...

               سبزی که جوانه زد...!

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط شیرین

 فضا متشنج...چشمهایم گریان...

فریاد های مکرر!که مگر نگفته بودم...؟!هر دفعه باید بگویم...؟!ساکت شو!بهانه نیار!

ساکتم،هیچ نمی گویم...

چهار دیواری اتاقم،پناهگاه!می گریم...می گریم...شاهدم هم سرخی چشمانم!

بی آبرویی؟!نه،نمی دانم،شاید...

همه غضبناک!

انها،همه،هم عقیده اند!نمی دانم از چه صحبت می کنند،شاید اندر احوالات سپیدی چشمان من است...

از لرزش تارهای صوتی شان می ترسم،از صدای قدم های پشت در اتاقم می ترسم ...

حالم خیلی بد!حالم خیلی بد!

این همه اشک از چشمان من بی انصافی است...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم خرداد 1388 توسط شیرین

شب بود که عاشق شدم!فهمیدم که دلم کسی را راه داده!دلم لرزیده!چند ریشتری؟!نمی دانم...

از ان زمان به بعد بود که شبها شد شبهای عاشقی!بارش باران شد عشقبازی خدا با دل من!با دلتنگی های من!

از همان زمان بود که فهمیدم،شیرین عاشق می شود!شیرین،شیرین می شود!

همان شبها بود که گریستنم معنای دیگری پیدا کرد!همان شبها بود که فهمیدم عادت نکردم!حتی به شیرین بودن!شیرین جریان دارد...می رود!

همان شبها بود که فهمیدم باید درود فرستاد به بیل گیتس و هر ان کس که اختراع کرد کامپیوتر را!

انگار از همان شبها بود که گفتند رنگ و بوی دل نوشته هایت عوض شده...

انگار از همان زمان بود که مهتاب را بیش تر از افتاب دوست داشتم...

انگار از همان زمان بود که دلم نیرویی را جریان داد به کل وجودم،نیروی شیرین بودن!

همان شبها بو که فهمیدم دل دل کردن یعنی چه!

همین روزها بود که دستم در دستش بود،گونه ام می سوخت از بوسه های اتشینش،نگاهی به اسمان کردم و عشق را محرم و مجوز همه چیز و همه کس دانستم!بوسه های عاشقی بر معشوق،لمس دست معشوق،هیچ وقت حرام نبوده و نیست!

دلم می خواهد به بهای تمام لحظه هایی که با تو نبودم،به بهای تمام نفس هایی که بی تو کشیدم،به بهای تمام قدم هایی که بی تو برداشتم،به بهای قلم زدن هایی که احساس تو را نداشت،به بهای نداشتن تمام دلنگرانی ها و اشفتگی های تو،می خواهم بگویم  دوستت دارم...دوستت دارم...دوستت دارم...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 توسط شیرین

حالم از بوی عرق بهم می خورد،بوی مردگی می دهد این جا!کجا هستم؟!ساعت چند است؟!خواب بودم؟!از کی؟!نمی دانم...

فقط حالم دارد بهم می خورد...

پتک می کوبند بر سر من...

احساس دست و پا زدن در کثافت دارم...،اه!اما این جا که تخت خودم هست!!

صدای اس ام اس...در میان این همه مردگی،می دمد!باز هم نمی رود!هنوز هم برای اس ام اس انتن ندارد...

نمی توانم جواب دمیدن حیاتش را بدهم....دمیدن حیات با بوی مردگی؟!

نه،انصاف نیست!

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 توسط شیرین

در گوشه­ ی کافه ­ای که شبیه کافه­ی محبوب من است،ارام گرفتیم.در گوشه ­ای به دور از همگان،شاید تنهایی دو نفره!

دست من همچنان سرد است،انقدر سرد که قلم در ان ارام ندارد.

تنهایی با بغضی در گلو،پرسشی در چشمها و ذهنی که همچنان می ­چرخد...

اما دلی مطمئن...

نگاهی ما را دید،دری باز شد،دری بسته شد...

شاید فقط همین باشد،همین!

نه،یادم رفت،کتاب ابی را که قرار است روش حسابداری را یاد بدهد،یادم رفت،چون­که گرمای دستانش انگشتانم را در خود گرفت.

همهمه­ ی کافه،شاید دلنشین­ ترین همهمه باشد،همهمه با بوی قهوه!

نه پسرک!سفارش نده!بستنی مخصوص خوردن در سرمای دستان من مرد میدان می ­خواهد...

راه راه می ­کنم دایره­ی بارانداز را،تا یادش بماند...

به زور فشار دستهایت می ­خواهی نبارند؟!نه،نمی­ شود.اشکهایت بی ­حیاتر از این حرفهایند!!

دستانم را از میان دستانت در می ­اورم تا بنویسم که اضطرابت را در سرمای دستانم کفن می­ کنم...

هرچقدر که دستانم را محکم در دستانت بگیری و یا فقط به اشاره­ی سرانگشتی اکتفا کنی،فقط باور با هم بودنشان را قوی می ­کنی...!

فقط ارام باش!

تلخی شیرین بودنم به همراهی اسپرسو دوست­داشتن در لابه­لای کهنه­ی دیوارها می­ماند...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 توسط شیرین

نمی­دانم از کجا باید بگویم و چگونه بگویم؟!نمی­دانم از کجا شانه­های گریان را بگویم،از کجا بگویم که از شنیدن هق هق گریه­هایت می­لرزیدم،شبانگاه…

صدای گرفته­ات،چشمان سرخت،همه در شب جای گرفت و خورشید ان را ندید!

خندیدن پا به پایت،امدن پابه­ پایت،دوختن نگاهم پابه پایت،تپیدن قلبم پابه پایت،همه مرا بودن داده بود،نمی دانستم که گریستن پابه پایت هم"ما"را بودن می­دهد…


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم فروردین 1388 توسط شیرین
Blog Skin